مصاحبه با مادر شهید احمدرضا عباسی

مصاحبه با مادر شهید احمدرضا عباسی
وقتی مصاحبه شونده مادر شهید باشد و خبرنگار برادر شهید،
باید منتظر بروز احساسات و عواطف زیادی در حین مصاحبه بود.
کمترین وضعیتی که قابل پیش بینی است، گریه دو طرف است.
زیرا هر دو طرف خاطرات زیادی از شهید احمدرضا دارند .
یکی او را در دامان خود بزرگ کرده است و دیگری با او بزرگ شده است. شاید در طول تاریخ کمتر مصاحبه ای بدین گونهانجام شده است،
که هر دو طرف مصاحبه به صورت همزمان گریه کنند.
در قاموس خبرنگاری، خبرنگار نباید گریه کند بلکه باید وظایف
حرفه ای خود را انجام دهد. امام وقتی خبرنگار ۱۸ سال از نزدیک با شهید زندگی کرده است، کار حرفه ای به حاشیه می رود و حاشیه بر متن غلبه می کند.

 

برای انجام این مصاحبه یک بار در ۴ آذر ماه ۱۳۸۹ از تهران به آستانه رفتم. فرصت را غنیمت شمرده به حاج خانم گفتم اگر اجازه دهی مصاحبه ای با تو در باره احمد داشته باشم. حال روحی او منقلب شد، نپذیرفت. بخاطر احترامی که برای او قائل بودم و قصد آزار روحی او را نداشتم و برای سلامت او از انجام مصاحبه منصرف شدم، اما برایم سخت بود زیرا دست خالی به تهران برگشتم. دیگر بار در تاریخ ۲۶/۹/۱۳۸۹ به آستانه رفتم و به مادرم پیشنهاد مصاحبه را دادم هنوز نیز نپذیرفت. به او گفتم حاج خانم، کتاب زندگینامه احمد بخاطر مصاحبه تو نیمه تمام مانده خواهش من را بپذیر، بالاخره قبول کرد و رو در روی یکدیگر به گفتگو نشستیم.

 

 

 

آیا خاطره ای از قبل از تولد احمد داری؟

 

در دوره بارداری احمد برخلاف سایر بچه هایم بسیار راحت بودم، بطوریکه یک بار نیز به دکتر نرفتم.

 

نام احمد را چه کسی انتخاب کرد؟

 

نام احمد را حاج آقا انتخاب کرده بود. آنروزها در آستانه امور مربوط به شناسنامه را کدخدای آستانه مرحوم حاج غلامعباس رستمپور  با هماهنگی مامور اداره ثبت احوال اراک انجام می داد .یک بار که مامور ثبت احوال به آستانه آمده بود، حاج آقا رفته بود، شناسنامه برای فرزندش بگیرد. به مامور نام احمد را پیشنهاد داده بود که ایرج رستم پور فرزند کدخدا غلامعباس گفته بود، نام آنر احمدرضا بگذار و چنین شده بود.

 

۱- آیا خاطره ای از زمان تولد احمد داری؟

 

قابله (ماما)احمد زن مومنی بود به نام ننه صدری جان که ساکن محله پایین آستانه بود. او احمد را در منزل خودمان بدنیا آورد. آنروزها همه در آستانه اینگونه متولد می شدند.احمد هنگام وقت اذان مغرب بدنیا آمد. ننه صدری جان ماما به محض تولد بچه گفت:  مش کوکب پسرت با نقاب بدنیا آمد. من خندیدم منظور او را نفهمیدم، گفتم یعنی چی گفت یعنی بچه با ایمانی می شود. احمد وقتی بدنیا آمد روزی ما زیاد شد از چهار طرف برای ما روزی می بارید. تولدش با خیر و برکت بود. وجود او در منزل همراه خیر و برکت بود.

 

آیا خاطره ای از دوران کودکی احمد داری؟

 

 اجمد شیر می خورد. بعد از مرگ حاج اسداله ، منزل ما و عموت از هم مستقل شد. یک روز حاج آقا گفت من دیگر نذری شب دهم محرم؛ شب عاشورا را نیز نمی دهم. زیرا این نذر عزت بوده[عزت اله عباسی برادر حاج آقا] و حالا پس از مرگ آقام [ حاج اسداله عباسی] و جدایی منزل من تعهدی ندارم. همانروز احمد پستان در دهن داشت و شیر می خورد، حین شیر دادن من به خواب رفتم. دیدم ۳ زن به خواب من آمدند و دارند دیگ غذا روی تنور منزل ما می بندند. به آنها گفتم ما دیگر نذری نداریم، آنها گفتند باید نذری بدهید. از خواب پریدم، دیدم احمد هنوز دارد شیر می خورد. صبح که از خواب بلند شدم، آتش در تنور بر پا کردم. حاج آقا آمد به او گفتم چنین خوابی را دیده ام، گفتم باید خرج تکیه امام حسین(ع) در شب عاشورا را بدهی.خطاب به او گفتم اگر پول نداری بیا گوشواره من را بفروش و بلافاصله حاج آقا رفت و گوسفندی خرید و دیگ غذارا بر پا کردیم.

 

شهید به چه بازیهایی علاقمند بود؟

 

شهید به فوتبال و کونگ فو علاقه داشت.با این حال بخش قابل توجهی از اوقات فراغت او به کمک خانواده و کمک به پدر در اداره مغازه می گذشت. در این اواخر تمام کارهای خانواده به او محول شده بود. چون کوچکترین فرزند خانواده بود، تمام برادرها به او  فرمان و دستور انجام کار می دادند و انصافاً او با خوشروئی آنها را انجام می داد.گوش بگیر بودو به همه احترام می گذاشت، با اینحال برادرها به شوخی به هم می گفتند، او عزیز گرامی مادر است، به او فرمان ندهید.

 

شهید به چه غذاهایی علاقه داشت؟

 

یکی از غذاهای که احمد به آن علاقه داشت، ماکارونی بود. که از سال ۱۳۶۲ لحظه شهادت احمد تا کنون ۲۶ سال است یک بار نیز درست نکرده ام.و اصلاً علاقه ای ندارم، دیگر این غذا را درست کنم.

 

از دوران تحصیلی شهید چه بیاد داری؟

 

خبرهایی که از مدرسه داشتیم، احمد دانش آموز ممتازی بود. در چند نوبت جایزه گرفته بود. سال آخر که می خواست به جبهه برود، نیز دانش آموز ممتاز شده بود. یک جلد نهج البلاغه بخاطر کسب رتبه اول کلاس به او جایزه داده بودند. وقتی نهج البلاغه را آورد خونه، ذوق کردم. احمد خطاب به من گفت خیلی ذوق این کتاب  را می کنی، گفتم: البته که ذوق می کنم که پسر درس خوانی دارم. او گفت پدر آمرزی این برایت می ماند( کنایه از اینکه من می روم).

 

در همسایگی ما دو نفر از همکلاسی ها احمد بودند که از منزل ما چراغ اتاق آنها قابل دیدن بود. بعضاً در ایام سال چراغ منزل آنها تا پاسی از شب روشن بود. یک شبی به احمد گفتم تو چرا می خوابی ولی چراغ خونه انها روشن است. او در جواب من گفت پدر آمرزی مگر مغز سیاه کردن نیز حسودی داره. من صبح که بروم کلاس، اولین سوالی که از دهن معلم بیرون بیاید، دستم را به عنوان داوطلب بلند میکنم . معلم می گوید تو نه. اجازه بده دیگر دانش آموز ان  جواب دهند.( کنایه ازاینکه معلم می داند، او دانش اموز ممتازی است).

 

چه خاطره دیگر ی از احمد داری؟

 

اقدس خانم همسر مرحوم عزت اله حیدری که همسایه مغازه حاج آقا بود، نقل می کند. یک روزی احمد داشت بخشی از مغازه حاج آقا را برای نوسازی آن خراب می کرد. وقتی از بالا دیده بود، که در منزل ما ظروف هستند و گرد و خاک روی آنها می ریزد، بلافاصله می رود و پارچه روی بخشی ازظروف می کشد. لحظاتی بعد اقدس خانم خطاب به احمد می گوید، احمد همه ظرف های ما گرد و خاکی شد.احمد با خنده به او می گوید: آجی اقدس، اگر همسایه، همسایه را اذیت نکند، پس کی اذیت کند. می می آیم تمام گرد و خاک های ظرف ها را تمیز می کنم.

 

مرحوم عصمت بهاری پیرزن بی سرپرستی که در همسایگی ما زندگی می کرد، نقل می کرد. روزی برف زیادی بر پشت بام منزلشان نشسته بود. داشتم بالای پشت بام برف پارو می کردم. احمد نیز با پارور به پشت بام آمد. تا دید من مشغول پارو کردن برف هستم، به سمت من آمد و اول پشت بام منزل من را پارو کرد و بعد رفت سراغ پشت بام حاج آقا.

 

خاطره دیگری که از احمد دارم. نقل قول هایی است که بعضی از کشاورزان صحرای ساعی می کنند. با توجه به اینکه حاج آقا یک باغ در باغات ساعی داشت، در فصل تابستان احمد برای آوردن انگور به باغ می رفت. بعضی از کشاورزان می گویند، احمد وقتی از کنار مزرعه ما عبور می کرد، همیشه برای ما از میوه باغ ساعی می آورد.

 

از فعالیت های احمد در منزل چه خاطره ای داری؟

 

این اواخر تمام امورات منزل را احمد انجام می داد. یک مرغ داشتیم که موقع جوجه آوری او بود. او رفت تخم مرغ تهیه کرد و مرغ را روی آنها خواباند. بعد از مدتی ۸ جوجه مرغ زیبا بدنیا آمدند. احمد مانند بچه خود از آنها مواظبت می کرد. یکی از جوجه ها، هنگام تولد با گردن کج بدنیا آمد، ظاهراً گردن آن زیر پای مادرش مانده بود. این جوجه نمی توانست دانه بخورد، احمد مدت حدود سه ماه تمام به او غذا می داد و او نیز مانند سایر جوجه ها بزرگ شد و بعد ها با گردن کج غذا می خورد.

 

 مرحومه یاقوت  بهاری همسر مرحوم  حسن دارابی که همسایه دیوار به دیوار منزل ما بود، روزی آمد و گفت حاج خانم، مرغم حالت گرپه (جوجه آوری) پیدا کرده و کسی نیست او را روی تخم مرغ بخواباند. احمد نیز نشسته بود بلافاصله خطاب به او گفت، آجی یاقوت من بلدم و رفت مرغ آنها را نیز خواباند و آن مرغ نیز ۸ جوجه بدنیا آورد.

 

احمد درباره انجام فرایض دینی چه نظری داشت؟

 

احمد بچه با دیانتی بود. نماز می خواند. روزه می گرفت .در دوسال آخر قبل از شهادتش بین دونماز نیز قرآن می خواند. حجت الاسلام محمود امیری بچه آستانه بود، در قم تحصیل می کرد. یک سال در ماه رمضان برای تبلیغ به آستانه آمد و در این ماه در منزل ما سکونت کرد. احمد هنگام سحر بیدار می شد و برای او غذا می برد و با هم سحری می خوردند.

 

ماجرای رفتن به جبهه، احمد چی بود؟

 

یک روز از مدرسه آمد، گفت من و همکلاسهایم، محسن حیدری و غضنفری می خواهیم به جبهه برویم. وسایل شخصی اش را تهیه کرد. مادر  محسن به علت اینکه سرپرست خانوار بود از رفتن او به جبهه ممانعت کرد، ولی مادر غضنفری بارها به شوخی به من گفت پسر تو  زورکی پسر من را نیز به جبهه برد. احمد مقداری پول داشت آنرا به بانک برد و در حساب خود پس انداز کرد.

 

از دوره آموزشی احمد چه خاطره ای داری؟ در دوره آموزشی هنگام دیدن دوره های رزمی تمام بدنش، بر اثر غلتیدن روی خارها، زخمی شده بود. بعضی از جاهای بدن او بر اثر جراحت کمی چرک کرده بود. پیراهن خود را بالا می زد و می گفت ننه اینها را چرب کن. با گریه تیغ ها را از بدن او بیرون می آوردم و جای آنها را چرب می کردم.

 

 از جبهه رفتن احمد چه یاد داری؟

 

 وقتی می خواست به جبهه برود، خطاب به من گفت، بیا عکس یادگاری بگیریم. گفتم انشاء ا… دوباره بر می گردی و عکس می گیریم. او گفت اون جای خودش. رفت یک خودکاری را لای کاغذ پیچید و آورد برای من. خطاب به من گفت ننه! یک روز پسرت را اینجوری می پیچند و برات می آورند. با تمام احساسم گفتم احمد نگو! او برای اینکه من را قانع و آرام کند گفت تو می خواهی ۶ پسر داشته باشی و هم زانوی مادران  شهدا ی آستانه بشی، با آنها همدردی کنی، و بعد به آنها بگویی با شما همدردم. اگر می خواهی با آنها همدرد باشی باید شهید بدهی. می خواست به جبهه برود به اوگفتم، احمد سه ماه دیگر می خواهی دیپلم بگیری به جبهه نرو. او گفت در مقابل اسلام دیپلم ارزشی ندارد،اگر برگشتم که دیپلم می گیرم. یک حوله ای برای  جبهه تهیه کرده بود از حاج اقا پنهان می کرد، مبادا حاج آقا از رفتن او به جبهه جلوگیری کند.

 

شهید از جبهه به مرخصی نیز آمد؟

 

بله. یکبار به مرخصی آمد. او خیلی تغییر کرده بود،  به او گفتم احمد جون، روزی ۸ تا ۹ تخم مرغ از مرغ و جوجه هایت جمع می کنم. او گفت ننه! دیگر من آنها را نمی خواهم. همانطور که قبلاًگفتم احمد مقداری پول نیز در حساب بانکی اش داشت، او به من گفت: حاج آقا برود، آنرا از بانک بگیرد و به حساب جبهه واریز کند. دو پیراهن کارکرده داشت گفت بده آنها را ببرم جبهه، گفتم احمد آنها کهنه هستند. گفت اشکالی نداره.

 

از دوره مرخصی احمد، چه خاطره دیگری داری؟

 

ر یکی از روزهای مرخصی به من گفت ننه مقداری حل بده ببرم جبهه. در آنروزها به علت مشکلات جنگ، حل در کشور کمیاب شده بود، ولی ما کمی در منزل داشتیم. مقداری حل داخل یک بطری شیشه ای قرار دادم و کنار گذاشتم تا اودر پایان مرخصی با خودش به جبهه ببرد. ولی او فراموش کرد و آن شیشه حل را جا گذاشت. با توجه به اینکه در آستانه مرسوم است، کسانی که هنگام مرگ جان می دهند ولی رمق ندارند، به آنها حل می دهند تا کمی نیرو بگیرند،تا زجر کش نشوند. بعدها چهار نفر آستانه ای که اغلب مسن بودند در حال مرگ بودند و خانواده آنها دربدر دنبال حل می گشتند. آنها مرحومه فاطمه سلطان حیدری مشهور به برقی ( همسایه ما)، مشهدی کوکب، خاله همسر محمد هاشم عطایی، مرحوم حاج غلامعباس سلامی پدر حاج شمس اله سلامی و عروس مشهدی نیازعلی درویشی بودند. بستگان آنها در مواقع گوناگون آمدند و کمی از این حل به آنها داده شد تا با نبات بکوبند و به آنها دهند تا آنها با سختی جان ندهند. احمد حل را خیلی دوست داشت ،به همین علت از سال ۶۲ دیگر حل خوردن را بر خود ممنوع کردم و فقط سال ۱۳۸۸ به مناسیتی چای حل دار درست کردم. احمد در دوره مرخصی جبهه به تعدادی از همسایگان و دوستان گفته بود او در جبهه شهید می شود و دیگر برنخواهد گشت.

 

 

بعد از اینکه احمد پس از مرخصی دوباره به جبهه رفت، چه خاطره ای داری؟

 

روز سوم نوروز سال ۱۳۶۲ بود که احمد از جبهه تماس گرفت و گفت تا ۴ روز دیگر مدت ماموریت من در جبهه تمام می شود و به آستانه می آیم. چون بخاطر آمدن سال جدید، تمام فرزندانم در منزل جمع بودند، او به شوخی به من گفت پدر آمرزی دسته جمع است و یک نفر کم است. گفت برای همه کارت تبریک سال نو فرستاده ام . درست در همین فاصله چند روزه تا پایان ماموریتش در ۷ فروردین در جبهه شهید شد و جنازه اش در ۱۱ فروردین با قطار اهواز – تهران به اراک رسید.

 

 محمود بیات فرزند حسن بیات که با احمد در جبهه بوده درباره نحوه شهادت احمد می گوید: در روز شهادت احمد لباس های خود را شستو کرده بود، سر را شانه کرده بود. عطر زده بود. پوتین را واکس زده بود. بچه ها وقتی این وضعیت او را دیدند به او گفتند: احمد امروز تو شهید میشی! احمد نیز در پاسخ دوستان رزمنده اش، دو دست خود را به سمت آسمان بالا می برد و می گوید پناه بر خدا.

 

بعد از شهادت احمد چگونه روزگار را می گذرانی؟

 

احمد در تمام لحظه لحظه های زندگی همراه من است. داغ فراق او هیچگاه فراموش نخواهد شد. او هیچگاه از مقابل دیدگانم محو نمی شود.در تمام لحظه لحظه های خواب و بیداری با او هستم.

درباره نویسنده

54مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق این سایت برای © 2019 شهید مهرداد عزیزاللهی. محفوظ است.
قدرت گرفته از Site Saz